تـنـــــــــــــــــــــــــــــــــها
دوباره بارید از آسمون شهر برف زوده ولی پاییز نیومده در رفت میان پایین از بالا دونه های برف الهی شکر همه چی روبراهه مرد همون که روزی بود اونقدی که روزی بود راضی بود بسش بود دنیا توی دستش بود زیر پاش لغزش شد ، دنیاش بی ارزش شد طرد شد ، سرد شد توی مشکل غرق شد شدش یه مرده مرده بین زنده ها همیشه تک و تنها دور از اجتماع دیر اومد و زود رفت غرورشو خورد کرد امروز و فرداهاش از دیروزش پوچ تر تکوندم شونه هامو اشک روی گونه هامو واسادم رو جفت پاهامو زیر پرچم خدام کندن قله رو همه این آدمای مسخره حتی شهرم پر تنش هر روزش یه جور مسئله همینه ساز زندگی و غم با مسیر تارش میمونه با من با پای پیاده یه نگا بنداز توی شب چراغا روشنن توی شهر همه چی قشنگه اما از این بالا مث بارون
و زیر چتر حس شاعرانه ندارم اصلا" یک از خودم
دو از این آدما خستم که قفل میشن رو شعرای Freaky فروغ و تلخی حقیقت و شیرینی دروغ همه گمن و یه جوری نقشن یا بکنن یا تو فاز پایین و پرچم یه سری تو همین رنگا می میرن و یه سری تو نخ جیب و نتیجه چند چند حرفام نقده نسیه نی تو گوش خریدار بیار من مسیرو غیر تنها باش چون واست مفیده مث من یکی که سایه اش سفیده همینه ساز زندگی و غم با مسیر تارش میمونه با من با پای پیاده میدانی؟؟؟ مقصر من نیستم... تا دست به قلم میبرم نوشته ها ی غم با بار پرشان به سراغم می آیند. گویی فقط یک قلم مانده و یک بار غم دلم پرواز می خواهد... به ان سوی سرزمین ها... به زودی خواهم امد... خدانگهدار... دلـت را بتـکان ...
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن دلت را بتکان اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماند فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت ... دلت را محکم تر اگر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت ... باز هم محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد! حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟ خاطره، خاطره است باید باشد، باید بماند ... کافی ست؟نه،هنوز دلت خاک دارد یک تکان دیگر بس است تکاندی؟دلت را ببین چقدر تمیز شد...
دلت سبک شد؟ حالا این دل جای "او"ست دعوتش کن این دل مال "او"ست... همه چیز ریخت از دلت،
همه چیز افتاد و حالا و حالا تو ماندی و یک دل یک دل و یک قاب تجربه یک قاب تجربه و مشتی خاطره مشتی خاطره و یک "او"... خـانه تـکانی دلـت مبـارک
از ایـــــــــــــــــــن دنــــــــــــــــــــــــیا سیـــــــــــــــــــــــرم... دستــــــــــــــــمو نگیر دیگه نمیــــــخوام اینــــــــــجارو ببینـــــــــم... نگو نرو نگــــو بمون...چی میخوایی ازم...یه جـــــــــــــــسم داغـــــــون... میدونم دلــــــــــــت گرفته از زمین و زمون...همش جـــون و پــــــول و خــــــون... منو باش چه ساده چه دلداده کی میگه نرو بمون...توهم مثل همه یه ادم مجـــنون... میدونم اگه لب به سخن باز کنی...یه دنیــا رو گریه زار کنی...پس هیـــــــــــــــــــــــــــــس... سرشون شلوغه ادمهای هریس...سکوت, لـــــــــب باز نکــــن همه میشـــــن مریــــــــــــــــض... چی میگی تــــــــو مگه نمیخواســـتی بری خوب برو بمـــــــــــــــیر...راحتـــــــمون بذار ادم فقیــــــــــــر... میدونم کسی نداد گوش به حرفم منم با یه بار غـــــم رفتم بهشون بگو بیان سر قبــــرم چون هنوز پر حرفم... رقص
منو تو از مث رقص برگاي زرد دلم تنگه برا نواي شب توي هواي سرد يادگاري
گذاشتي تو براي من حرفاي من شباي بد براي من ميسازن شعراي منو
رقص منو تو از مث رقص برگاي زرد دلم تنگه برا نواي شب توي هواي سرد يادگاري
گذاشتي تو براي من حرفاي من شباي بد براي من ميسازن شعراي منو
ديگه هيچکسي ندارم تا بازم شعر بنويسم تا بخونم براي تو با چشماي
سرد و خيسم ديگه هيچکسي ندارم که بگم برات ميميرم که بگم تا دنيا
دنياست دستاي تورو ميگيرم ديگه هيچکسي ندارم تا لالايي باز بخونم ديگه
حتي نمي تونم تورو از خودم بدونم ديگه هيچکسي ندارم که به تو خيره
بمونم ديگه هيچ وقت نمي تونم هم صدا با تو بخونم دردي که توي دلمه
ديگه مداوا نميشه دلي که از غصه گرفت با خنده هات وا نميشه هر چي بايد
ميگفتمو گفتم ترانه بي ترانه شکوه واژه هام مرد با کمترين بهانه
این دیگه بار آخره دارم باهات حرف میزنم / خداحافظ نا مهربون میخوام ازت دل بکنم سخته ولی من میتونم سخته ولی من میتونم / این جمله رو اینقد میگم تا که فراموشت کنم شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم / خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی / خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم / خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی ! روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم . . . چکه های خاطره از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را... دلم
عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به
لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی
نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که
چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های
عمر کوتاه من ، چقدر بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی. به
سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی
پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به
سرابی شد. نبودی
تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا
ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می
کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی... تو
خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای
نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت... حالا
از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند
، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من
بی رنگ است! و
اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به
سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید
اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له
شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی. لحظه
، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام
صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما
هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید... وقتی تو نیستی نه هست های ما چناند که بایدند نه باید ها مثل همیشه آخره حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم باشد برای روز مبادا.. اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روز های ماست اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد.. وقتی تو نیستی نه هست های ما چناند که بایدند نه باید ها هر روز بی تو روز مباداست... اینه ها در چشم ما چه جاذبه هایی دارند آینه ها که در خلوت دیدارند دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار,دیوار های صاف دیوارهای شیشه ای شفاف دیوار های تو دیوارهای من دیوارهای فاصله بسیارند... آه دیوارهای تو همه آینه اند آینه های من همه دیوارند... من او را رها کردم تا او خود را در یابد و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی اما من انقدر او را دوست دارم که او را رها میخواهم برای همیشه رها از تمامی بندهاوزنجیرها هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود چرا که من خود اینگونه خواستم و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم اما او ....... در بند خود گرفتار بود .... ای کاش از خود رها شود همانگونه که من با او از بند خود رها شدم اینم حرفهای دلم... زندگی بافتن یک
قالیست نه همان نقش و نگاری که خودت مى خواهى. میرم تا در غبار غم فراموشت کنم / سر
در آغوش پشیمانی گذارم تا تو را
دلم گرفته است کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد ديدي آن را که تو
خواندي به جهان يارترين / قلب را ساختي ز عشقش سرشارترين هیچکس ویرانی ام را حس نکرد / وسعت
تنهایی ام را حس نکرد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اين بار اگر زن زيبارويي را ديديد ..
هوس را زنده به گور كنيد ..
و خدا را شكر كنيد براي خلق اين زيبايي ..
زير باران اگر دختري را سوار كرديد ..
جاي شماره به او امنيت بدهيد ..
او را به مقصد مورد نظرش برسانيد ..
نه به مقصد مورد نظرتان ..
هنگام ورود به هر مكاني ..
... با لبخند بگوييد: اول شما ..
در تاكسي خودتان را به در بچسبانيد نه به او ..
بگذاريد زن ايراني وقتي مرد ايراني را در كوچه خلوت مي بيند ..
احساس امنيت كند نه ترس ..
بياييدفارغ از جنسيت .. كمي مرد باشيد ![]()
![]()
![]()
انگار تو هم دلت میخواهد که ابر شوی و بباری...
بباری و پاک کنی، زنگار دل سیاهت را.
و وای بر آنی که آسمان دلش ابری نمیشود!
تا ببارد و بشوید؛
ببارد و پاک کند؛
ببارد و سبک شود،
همچون نسیم با طراوت لحظات پس از باران.
خدایا،
دلهایمان را بارانی کن![]()
![]()
![]()
به سرآستين پاره کارگري که ديوارت را ميچيند و به تو ميگويد، ارباب نخند! به
پسرکي که آدامس ميفروشد و تو هرگز نميخري نخند! به پيرمردي که در پياده رو به
زحمت راه ميرود و شايد چندثانيه کوتاه معطلت کند نخند! به دبيري که دست و عينکش
گچي است و يقه پيراهنش جمع شده نخند! به دستان پدرت، به جارو کردن مادرت، به
همسايهاي که هر صبح نان سنگگ ميگيرد، به راننده ي چاق اتوبوس، به رفتگري که در
گرماي تيرماه کلاه پشمي به سردارد، به راننده آژانسي که چرت ميزند، به پليسي که سر
چهارراه با کلاه صورتش را باد ميزند،
به من و نوشته های من هم نخند شاید شایدی باشد,شاید هم نباشد...
و تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم ، محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با با برگ درختان ميعادي دارد
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ي ويرانيست
گوش كن!
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و براين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها همچون انبوه عزا داران
لحظه ي باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس ار آن هيچ
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد باز مي ماند از گردش
پشت اين پنجره يك نامعلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره ايي سوزان در دستان عاشق من بگذار
ولبانت را چون حسي گرم از هستي
ولبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازشهاي لبهاي من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم / در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چه بگویم از تو
چه میخواهی از من
کاش میدانستم تا کجای بازی همراه تو هستم
کاش میدانسم و میتوانستم نباشم
شاید بودن با تو لذت بخش یا
شاید نفرت انگیز
کاش لذت بخش ای کاش
کاش ها بسیارند بسیار ها بسیار
من هم بسیاری از بسیارها
کسی چه میداند من که هستم آیا من هم هستم !؟
یا من هم من هستم؟
کسی چه میداند که چه میگذرد بر کسی
کسی که میداند چه , چه!؟
و چه بازم هم چه ها بسیارند
بازی با کلمات زیباست نه؟
بازی کلمات با زندگی چه؟
پس بازی کن, بازی کلمات همچون پازلیست
گاه پازل را نمیتوان چید
گاه هم با تقلب
گاه هم بی گاه
گاه تو هم ,تو... هم؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فقر همه جا سر ميكشد .......
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ......
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر ، همه جا سر ميكشد ........
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است
![]()
![]()
![]()
پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است
*****************************************************
ديگه به نبودت عادت كرده بودم
خو دمو با خيالت راحت كرده بودم
دو باره زد به سرم شعر دلتنگي بگم
براي دل خو دم شعر غريبي رو بگم
*****************************************************
تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي...
خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند....
دلم بدجور براي تو تنگ است عزيزم....
******************************************************
خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده ..... قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده ..... خيلي وقته ديگه بارون نزده ..... رنگ عشق به اين خيابون نزده ..... خيلي وقته ابري پر پر نشده ..... دل آسمون سبکتر نشده
******************************************************
دلتنگی همیشه از ندیدن نیست لحظه های دیدار با همه ی زیبایی گاه پر از دلتنگیست...
*******************************************************
روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت
دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين با هم بودنمان !
دلم براي گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روي گونه زيبايت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تکرار مي شد ،
*********************************************************![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
نقشه از قبل مشخص شده
است. تو در این بین فقط مى بافى ، نقشه را خوب ببین
نکند آخر
کار،قالى زندگیت را نخرند . . .![]()
![]()
![]()
ای امید آتشین با گریه خاموشت کنم .
. .![]()
![]()
![]()
به کدامین دلیل
مبهم؟
دل تنگی همیشه ماندنی است
من می مانم و دل من
من می مانم و یاد دل تو
می دانم می دانم رفتنت را
به کدامین
گناه تکرار می شود
حلقه ی بی قراری نیاز
عشق تنهایی
راه فرار چیست؟
ماندنی کیست؟ چیست؟
شک و تردید پایانی ندارد
خستگی ها ارامی ندارد
همه و همه و
همه به خود می نگرند
گم شده ام در پس لبخند
همیشگی ام
مهربانی لکه ایست خشک شده
امنیت گم شده خود را در کدامین تقدس بجویم؟
انتها کجاست؟ سر اغاز کجاست؟
از سردرگمی خسته ام
**
جواب کجاست؟![]()
![]()
![]()
نه تو
دیگر هستی نه نگاهت
که در ان دلخوشیم
سبز شود
سایه می داند که به دنبال نگاهت
همچون ابر سرگردانم
هیچ کس گمشده ام را نشناخت
تابش رایحه ای خبر اورد
کسی در
راه است
چشمی از درد و دلم اگاه است
کاش هیچ وفت عشقی متولد نمی شد
که روزی احساس بمیرد![]()
![]()
![]()
آن که
ميگفت منم بهر تو غمخوار ترين / چه دل آزار ترين شد ، چه دل آزار ترين . . .![]()
![]()
![]()
در میان خنده های تلخ من / گریه پنهانی ام را
حس نکرد
آنکه با آغاز من مانوس بود / لحظه پایانیم را حس نکرد . . .![]()
![]()
![]()
| Design By : SysN3t.Com |





